وقتی بچه بودیم همیشه عاشق قصه هایی بودیم که مامانم تعریف می کرد. مخصوصا ظهرهای داغ تابستون ، که مامانی عزیزمان برای اینکه مارو بخوابونه و نذاره شیطنت کنیم ؛ من و خواهرامو کنارش می خوابوند و برامون قصه های شنیدنی قدیمی را تعریف می کرد. ما هم کنارش می خوابیدیم و با علاقه ی زیاد خوب گوش می دادیم. قصه هایی مثل دختر شاه پریون ؛ حسن کچل  ، بزبزقندی ؛ کدو قلقله زن ؛ مهمان های ناخوانده و ...

کمی که بزرگتر شدیم و تقریبا نوجوان شده بودیم ؛ دیگه خودمون هر کتابی که دستمون می اومد میخوندیم.وقتی یک کتاب جدیدی به دستمون می رسید  دست به دست همه ی بچه های محله می چرخید تا همه از اون کتاب فیض ببرند. اونقدر عاشق کتاب خواندن بودیم که  با ولع ، چشمامون  خط به خط اونو می جویید و تا تو مغزمان قورت نمی دادیم ول کن کتاب نبودیم . بعد هم که دور هم می نشستیم درباره جاهای قشنگ و جالب کتاب گفتگو می کردیم.

ناگفته نماند که نویسنده ی کتاب ها برامون اهمیت زیادی داشت. یکی از این نویسنده ها زنده یاد صمد بهرنگی بود، او که بهترین لحظات لذت بخش کودکی ام را با خواندن کتاب هایش سپری کردم.

بعضی از داستان های او مثل اولدوز و کلاغ ها ،  یک هلو هزار هلو و یا کچل کفتر باز، آنقدر زیبا نوشته شده بود که هنوز بعد از سالها تمام قسمت های قشنگش در ذهنم نقش بسته و مثل یک نوار فیلم مصورگشته. این پست اختصاص دارد به یکی از قصه های شیرین و خواندنی او. روحش شاد و یادش گرامی ...

 کچل کفترباز

کچل کفترباز

فایل pdf کتاب  کچل کفتر باز

 

فایل صوتی کتاب