خاطرات و تجربیات 3

آن روز درس مزرعه گندم (عـ  ـعـ  ـع ع) را می خواستیم تدریس کنیم . به همکار دیگر پایه اولم پیشنهاد دادم که بچه ها را به مزرعه گندم روبروی مدرسه ببریم و در محیط بیرون از مدرسه تدریس کنیم. همکارم قبول کرد و با اجازه مدیر دانش آموزان را به طبیعت بیرون مدرسه بردیم. آقای مدیر برای کمک به ما سرباز معلمی که یک سالی بود کمک معاون مدرسه شده بود را همراه ما فرستاد. خلاصه دانش آموزان را آماده کردیم و راه افتادیم . در کنار نهر آب ؛ زیر یک درخت ؛ تکه زمین خالی پیدا کردیم و در همان جا مستقر شدیم. سرباز معلم مهربان ما که علاقه شدیدی هم به شغل معلمی داشت یک تکه تخته سیاه  کوچک و کهنه به همراه چند تکه گچ را هم با خودش آورد.شاید درست نباشه اما دوست دارم در اینجا نام ایشان را ببرم "آقای علیخانی" خیلی مهربان و با بچه ها خیلی صمیمی بود.

من و دانش آموزان و آقای علیخانی بطور دسته جمعی نشسته بودیم. تخته سیاه را به درخت تکیه داده و همکارم شروع به تدریس کرد. هنوز چند دقیقه ای از شروع تدریس نگذشته بود که ناگهان چشممان به دوتا سگ بزرگ و زرد رنگ افتاد که داشتند از کنار زمین رد می شدند. به یکباره نگاه ها همه به سوی سگها برگشت. یکی از دانش آموزان گفت : بچه هااااااااا سگارو نگاه کنید!!! همه از جا بلند شدند و با صدای بلند شروع به هاپ هاپ کردند. من و همکارم سعی کردیم بچه ها رو آروم کنیم اما یکی از بچه ها گفت:" خانوم اجازه اینا سگای ولگرد هستند ؛ سگ گله  که نیستند "بعد رویش را برگرداند و شروع کرد به دویدن و دنبال سگها گذاشتن. بچه های دیگه هم به دنبالش شروع به دویدن کردند. من و همکارم شروع کردیم به داد زدن سر بچه ها که در زمین کشاورزی نروند اما کار از کار گذشته بود و تعدادی از بچه ها در زمین کشاورزی پخش شده بودند و کسی هم نمیتوانست آنها را جمع و جور کند. بنده ی خدا آقای علیخانی هم شروع به دویدن کرد تا بچه ها را از دویدن در زمین و دنبال سگ کردن منصرف کند اما باز هم نشد که نشد.در همان لحظه یکدفعه سرو کله ی آقای کشاورز که سوار بر موتورو حسابی هم عصبانی بود پیدا شد. فقط همینو کم داشتیم !! خوب حق هم داشت  بچه ها کلی از زراعت را خراب کرده بودند. خلاصه ایشان شروع کرد به داد و بیداد کردن .بعد با موتورش دور زمین یه چرخی زد و به قول بچه ها در سه سوت همه  را جمع کرد. وقتی همه دوباره به سر جای اولمان برگشتیم آقای کشاورز با حرفهای خیلی قشنگشان مارا حسابی چوب کاری کردند و در آخر هم گفتند پس مدرسه به این بزرگی را برای چی ساختند؟ اصلا کلاس برای چیه؟ چرا بچه ها رو آوردید بیرون ؟... من و همکارم و آقای علیخانی هم  بنده ی خدا شروع کردیم به معذرت خواهی و دلیل و برهان آوردن که دیگه تکرار نخواهد شد ؛ ...اما آقای کشاورز سوار بر موتورش شد و رفت. ما هم مثل لشکر شکست خورده همگی برگشتیم به مدرسه و جریان را برای آقای مدیر تعریف کردیم. آقای مدیر هم کمی ما را مواخذه کرد اما بیشتر آقای علیخانی را مورد بازخواست قرار داد. بنده ی خدا تا گوشهایش هم قرمز شده بود و چیزی هم نمیتوانست بگوید. من که همان موقع پشت دستم را داغ کردم که دیگه هوس این جور کارها به سرم نزنه.

به هر حال آن روز تمام شد ، روز بعد در زنگ تفریح دوم بود که دیدیم همان آقای کشاورز یک گونی پر از گوجه و بامجان و خیار کرده و به دفتر مدرسه آورد. بنده خدا  کلی معذرت خواهی کرد و بعد گفت : دیروز خیلی عصبانی بودم ببخشید از حرفهایی که زدم خدارو شکر گندمها آسیبی ندیده و همه جا صحیح و سالمه. این گوجه بادمجانها را هم برای شما آوردم باز هم منو ببخشید... بنده ی خدا چند بار دیگر هم با دست پر به مدرسه  آمد و هر بار مارا شرمنده ی خودش می کرد.

به هر حال گذشت آن روز و روزهای دگر هم ... اما همچنان خاطرات روزهای رفته پابرجاست.

 

/ 59 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehrazin

سلام همکار عزیز خدا قوت منت ازخلق برای لقمه ای نان می کشیم دیگری نان میدهد مانازایشان می کشیم چون توکل نیست،کارما دست مردم است خواجه مارا انتظار،ناز دربان می کشیم عجب فرسوده دیواریست؛ دنیا [گل][خداحافظ][گل]

آذر

زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از رو برود . زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ، گاه باید خندید بر غمی بی پایان ... [گل]

غریبه

سلام ماجرای جالبی بود واقعا خاطره انگیزن با تقدیم قسمت دوم پاورپوینت نگاره های پایه ی اول در خدمتم لطفا اگه اطلاع رسانی کنید ممنون میشم

مرتضی مجدفر

سلام. وبلاگم با یک مطلب جدید انتقادی درباره یکی از درسهای کتاب فارسی پایه ششم(جدیدالتالیف) به روز شده است. تشریف بیاورید.

انجمن فرزانگان کویر

با سلام موشی افسار شتری را گرفت ..... گفت:گستاخی مکن بار دگر تا نسوزد جسم وجانت زین شرر تو رعیت باش چون سلطان نه ای خود مران کشتی چو کشتیبان نه ای انجمن فرزانگان کویر

mehrazin

باسلام به نازنین همکار بزرگوارم شهادت غریب ترین عالم، عالم ترین جوان و جوانترین امام، تسلیت و تعزیت. کشته ی زهر کین، شد امام جواد / غلغله از غمش در دو عالم فتاد نهمین حجت کردگار مجید / شد ز زهر ستم در جوانی شهید[گل][گل][گل] نماز امام جواد (عليه السلام) چنين است: چهار ركعت در هر ركعت سوره حمد يك مرتبه و سوره توحيد چهار بار.... بعد از نماز صدبار صلوات بر پيامبر و خاندانش مى فرستد، سپس از خداوند متعال حاجت خود را مى خواهد.[گل][بدرود][گل]

شکوفه های اوّلی

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد محترم. راستش بنده را ببخشید. چرا که وظیفه دارم تا به شما همکاران عزیز سر بزنم و از تجربیات ارزشمند بزرگان بهره مند گردم.انشاا... بعد از این مزاحم می شویم. به امید موفقیت روز افزون

رجبی

آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است ... ! وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود ... وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود ... وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود ... وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد ... و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش ...[وحشتناک]

رجبی

سلام همکارگرامی داستان یا بهتر بگویم خاطره قشنگی بود، خاطرات همیشه زیبا ست موفق باشید[لبخند]

رجبی

سلام عاشق روستا ومردمانش هستم هر کجای ایران که باشد... خاطره قشنگی بود، خاطرات همیشه زیبا هستند موفق باشید[لبخند]