خاطرات دوران تدریس 1

 گفتم : باشه اشکالی نداره اما اگر تونستید زودتر کفش ها رو بیارید مدرسه

زنگ اول وقتی وارد کلاس شدم بعد از خواندن سوره و سلام و علیک با بچه ها ، یکی دوتا از دانش آموزانم از جا بلند شدند و گفتند: اجازه خانم! امیر مهدی پابرهنه است و کفش نداره!..

دیدم امیر مهدی خجالت کشید و خودشو جمع و جور کرد و سرش را پایین انداخت برای همین ابروانم را در هم گره کرده و اخمی به طرف آن دونفر کردم تا به صحبت هایشان ادامه ندهند و حساب کار دست بقیه هم بیاید که نباید چیزی بگویند. به آنها اشاره کردم که بنشینند و دیگر صحبت نکنند. بعد رو به بچه ها کردم و گفتم: اشکالی نداره کفش هایش سوراخ بوده و جورابش خیس شده. تا ظهر باباش یک جفت کفش دیگر برایش می آورد.

برای این که پاهای امیر مهدی روی زمین نباشد یک تکه مقوا زیر پاهایش انداختم و شروع به کار و تدریس کردم. بالاخره زنگ تفریح اول زده شد و بچه ها با صف به حیاط رفتند اما امیر مهدی نمی توانست به حیاط برود. به او گفتم : عزیزم خوراکی خودت را همین جا در کلاس بخور و اگر چیز دیگری خواستی بهم بگو. صبر می کنیم شاید پدر یا مادرت برایت کفشی بیاورند.

گفت : باشه خانم، چشم

زنگ دوم هم زده شد و بچه ها به سر کلاس آمدند . باز هم امیر مهدی همانجا سرجایش نشسته بود. دیگر دل توی دلم نبود و اعصابم بهم ریخته بود. طفلک دستشویی داشت اما به روی خود نمی آورد. از حرکاتش فهمیدم که دستشویی داره  اما غرورش بهش اجازه نمیداد که اجازه بگیره. اومدم در گوشش گفتم : دستشویی داری؟ با خجالت گفت : بله خانم

من هم یواشکی به دوست بقل دستی اش گفتم که چند دقیقه کفش هایش را به امیر مهدی قرض بدهد تا او برود دستشویی و بیاید.

خلاصه زنگ دوم هم به همین منوال گذشت و زنگ تفریح دوم زده شد و باز هم امیر مهدی نمیتوانست به حیاط برود...

زنگ سوم که بچه ها به کلاس آمدند دیگر صبرم تمام شد ، کلاس را رها کردم و رفتم دفتر مدرسه پیش مدیر و معاون هایمان. کل جریان را برایشان تعریف کردم و این را هم یادآوری کردم که خانواده امیر مهدی وضعیت اقتصادی خوبی ندارند. پدرش بیکار و به قول بچه ها سرفلکه میشینه ( کارگرانی که در میدان ها یا سرفلکه های شهر می نشینند تا اگر کسی کارگر روزمزدی بخواهد از آنان استفاده کند) در ضمن پدر بزرگ بیمارش هم از شهرستان به خانه ی آنها آمده بود تا در تهران تحت درمان باشد.

خلاصه از مدیراجازه گرفته و با مقدار پولی که به ما داد، با اتفاق یکی از معاونهایمان از مدرسه خارج شدیم و به  نزدیکترین فروشگاه کفش رفته و کفشی را برای امیر مهدی تهیه کردیم.

وقتی برگشتم کفش را در کلاس به او دادم و گفتم بیا امیرمهدی جان این هم یک جفت کفش که پدرت چند دقیقه پیش به مدرسه آورد و به دفتر مدرسه تحویل داد. وقتی امیر مهدی کفش ها را دید خیلی خوش حال شد و از من گرفت و پایش کرد و با زبان شیرین همیشگی اش  گفت: دست شما درد نکنه خانم فلاح که برام کفش خریدید.

 گفتم :عزیزم دست پدرت درد نکنه که برات کفش خریده ، اینو من نخریدم.

گفت : خانم من میدونم شما دارید دروغ می گید، اینو شما خریدید آخه بابای ما پول نداره که کفش برامون بخره . صبح که میخواستم به مدرسه بیام مادرم کفشم را به بابام نشان داد و بهش گفت که کفشم پاره است اما بابام گفت که من پول ندارم... اون هیچ وقت پول نداره...

گفتم : نه عزیزم اشتباه می کنی این حرف تو درست نیست. قرار نیست که هر وقت ما هر چیزی که بخواهیم پدر و مادرامون برامون بخرند. ما باید همه چیز را در نظر بگیریم. گاهی اوقات آنها مجبور می شوند که این حرف را بزنند. خلاصه کلی در این مورد برای بچه ها صحبت کردم.

ظهر که مادرش آمد دنبال امیر مهدی دیدم همان کفش پاره ها در دستش هست و کمی آنها را خشک کرده بود و با کمی خجالت گفت ببخشید خانم جان پدرش نتوانست کفش بخره آخه کار داشت ان شاالله فردا براش می خریم دوباره همین ها رو آوردم تا بپوشه.

تا آمدم حرفی بزنم و بگویم اشکالی نداره به یکباره امیر مهدی جلو آمد و کفشش را به مادرش نشان داد و گفت : مامان ، خانوم برام کفش خریده. برق شادی در چشمان مادرش موجی زد و کلی تشکر کرد. وقتی همه بچه ها رفتند به مادر امیر مهدی گفتم : تشکر لازم نیست این از بودجه کمک به مدرسه خریداری شده ، همان کمک هایی که برای همیاری مدرسه استفاده می شود.

/ 41 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

با سلام وبلاگ بسیار آموزنده و مفیدی دارید . خوشحال میشم به ما هم سری بزنید وب سایت شاپرک::سرای دانش آموزان ایران www.shaparack.ir

ali

گر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند, ولي مهربان باش .سلام .[گل][لبخند]

معلم روستا

سلام خاطرات شیرین و تلخ بهترین داشته های یک معلم است که عمری با آنها زندگی می کند. نمونه خاطره ای کفتید بسیار دارم و همیشه از این غمناکم که چرا در کشوری با اینهمه ذخایر باید باشند افرادی که زندگی عادی نتوانند داشته باشند. پیروز و بهروز باشید.

محمدرض

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوست عزیز وبلاگ بسیارپرمحتوایی داریدکه جای تحسین داردامیدوارم درتمام مقاطع زندگی موفق ومویدباشید خوشحالمون میکنیداگربه وبلاگ بنده هم سربزنید درپناه خدای متعال یامهدی

SAMANE

سلام استاد گرامی واقعا لذت بردم . معلمین تازه کاری مثل من نیاز زیادی به تجربیات ارزنده تون دارند . با افتخار لینکتون کردم .اگر قابل دونستید به وب بنده هم سر بزنید.

SAMANE

سلام استاد گرامی واقعا لذت بردم . معلمین تازه کاری مثل من نیاز زیادی به تجربیات ارزنده تون دارند . با افتخار لینکتون کردم .اگر قابل دونستید به وب بنده هم سر بزنید.

اعظم لک

با عرض سلام و خدا قوت به خانم فلاح من عمه الیاس هستم از خوزستان خیلی خوشحالم ک الیاس امسال افتخار اینو داره ک شاگرده شما باشه قبل از اینکه مادر الیاس آدرسه سایت و ب من بده همیشه از محبت و زحمات شما تعریف میکرد ک ب حق شایسته بود تا اینکه آدرس سایت شما رو ب من داد من واقعا" لذت بردم شاید باورتون نشه ولی سعی میکنم تا جایی ک میتونم و زمان دارم ب سایت شما سر بزنم و مطالبی رو ک میذارید بخونم. از خاطراتتون گرفته تا غیره.واقعا" سایت خوب و با محتوایی دارید در آخر تشکر فراوان میکنم از شما و زحمات شما همیشه موفق و پیروز باشید

اعظم لک

با عرض سلام و خدا قوت خدمت شما خانم فلاح ,lسایت پرمحتوایی دارید تبریک میگم ب شما امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشید

اعظم لک

با عرض سلام و خدا قوت خدمت شما خانم فلاح ,lسایت پرمحتوایی دارید تبریک میگم ب شما امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشید

اعظم لک

سلام و عرض ارادت خدمت شما [گل] خواهش میکنم وظیفه بود و خوشحالم از اینکه الیاس از شاگرهای خوب شماست و ممنون از لطف و محبت شما[لبخند] موفق و پیروز باشید[گل]