روابط معلم و دانش آموز

2 - نامه ی خشم آلود

 

جین ( jean) ، دانش اموز سیزده ساله ، در حالی که از دست آقا معلم عصبانی بود، از بد دهنی و امر و نهی کردنهای معلمش گله مند بود. می خواست به کلاسی دیگر انتقالش بدهند. مادر از او خواست که شکایتش را بنویسد. جین شرح حالش را در نامه ای نوشت و به دست مادرش داد. نامه را خطاب به معلم نوشته بود:

 

به معلمم ، آن ظالم ستمگر

 

دلم می خواهد بدانید که شما یکی از علل اصلی رفتن من از این کلاس هستید. دلم به حال کسی که شما درسش داده اید می سوزد. ای کاش یکی مثل خودتان معلمتان می شد. لایق هم بودید. شما خودخواهید ، ملاحظه ی کسی را نمی کنید، و غرورتان پوچ و تو خالی است. هیچ وقت چیز خوب و محترمانه ای به من نمی گویید. همیشه بدجنس و بدرفتارید. فقط بلدید بگویید « خفه شو ، زر نزن ، بیشعور . »

البته نمی توانید به من کاری داشته باشید ، چون خوشبختانه ، من یکی تحت نفوذ و سلطه ی حضرت عالی نیستم. اگر بودم که الان زیر خاک خوابیده بودم.

شما تنها شخصی هستید که من از او متنفرم ، تازه اگر لایق آن باشید که شخص خطابتان کنند.

 

                                                با تقدیم کینه و نفرتی که در دل دارم

                                                                یکی از شاگردان سابق

 

مادر این نامه را با صدای بلند ، شمرده ، و آهسته خواند. جین به دقت گوش داد. نامه براستی بیانگر احساسات او بود. کیف می کرد وقتی کلماتش را از زبان مادرش می شنید. نتیجتاً ، از شدت عصبانیتش کاسته شد، و نامه هرگز پست نشد. مادر به داد او رسیده بود.

 

 

 


3 - بر چسب زدن بر دانش آموز ناتوانش می کند

 

سیمون ، دانش آموز چهارده ساله ، دیر کرده بود. آقا معلم گفت: « این دفعه چه عذر و بهانه ای داری؟ » سیمون ماجرایش را تعریف کرد. آقا معلم جواب داد : « از این حرفهات یک کلمه اش را هم باور نمی کنم. من می دانم تو چرا دیر کردی : آنقدر تنبل تشریف داری  که نمی توانی به موقع بلند شوی. برادرت هنوز یادم هست ؛ او هم مبتلا به تنبلی مادرزادی بود. اگر خودت را جمع و جور نکنی ، خوب می دانی که آخر و عاقبتت چه خواهد شد. »

این معلم ، در عرض یک دقیقه ، توانست چند اصل تربیت مؤثر را نقض کند. او مثل یک پزشک دست به تشخیص بیماری زد؛ بر دانش آموز بر چسب زد، و مایه خجالت یک نفر در میان جمع شد. این آقا معلم به آن دانش اموز و خانواده اش توهین کرد ، هشدارهای محنت انگیزی به او داد و سرنوشت شومی را برای او پیش بینی کرد.

توصیه : وقتی با دانش آموز روبرو هستید ، کاشف بیماریها نباشید و پیش بینی نکنید که عاقبت آن بیمار چه خواهد شد. کاری به کار پیشینه ی دانش آموز و خانواده اش نداشته باشید و در این باره از وسوسه ی کاوش بپرهیزید. تشخیص بیماری در دانش آموز خطرناک است. بر چسب زدن بر دانش آموز ناتوانش می کرد. سعی در تشخیص بیماری چه بسا تبدیل به بیماری بشود. اغلب مواقع ، دانش آموز در زندگی خویش از پیشگویی معلمش تبعیت می کند و همان می شود که او گفته است.

اگر دانش آموز دیر به مدرسه رسید ، معلم می تواند احساسات  و انتظارات خود را چنین بیان کند : « من دوست ندارم وسط درس کارم را قطع کنم و دوباره شروع کنم. این قطع شدن ها آزار دهنده است.»

در تربیت هیچ جایی برای جملات متداول و بی شماری که در آنها بیماری تشخیص داده می شود و آینده ی آن هم پیش بینی می شود ، وجود ندارد.

 

« عجب بچه ننه ای هستی ؛ خرده شیشه داری ؛ خیالبافی ، آخ »

« تو خیلی بی مسئولیتی ، غیر قابل اعتمادی ، آدم بشو نیستی ، آخ »

« تو کشته مرده ی توجهی ، دنبال دردسری ، دنبال همدردی هستی ، آخ »

« چطوری دهاتی ، بچه نفهم ، به به نابغه ی قرن ...»

« شما همه اتان مردم آزارید ، نفهمید ، کله پوکید ... »

« عاقبتتان گدایی است ، زندان است ، اداره ی آگاهی است ، ...»

« تو ننگ مدرسه ای ، ننگ خانواده ای ، ننگ کشوری ، آلخ...»

 

معلم اگر اصل « بر چسب زدن ممنوع » را کاملاً دریابد و به کار ببندد ، بیشتر مفید خواهد بود ، حتی در لحظات  پر دردسر.

فیل ، دانش آموز دهساله ، از بی دقتی روی تخته سیاه سیّار افتاد و آن را انداخت . وحشتزده شد و همانجا خشکش زد. آقا معلم در چنین موقعیتهایی معمولاً می گفت: « تو چته پسر ؟ خیلی دست و پا چلفتی هستی . چرا اینقدر بی دقتی؟ خب، حالا چرا مثل آدم منگ وایستادی ؟ منتظر چی هستی؟»

امّا این بار، پاسخ معلم طور دیگری بود. از این حکم درون خویش پیروی کرد که « درباره ی موقعیت پیش آمده حرف بزن. به شخص برچسب نزن.» گفت: « این تخته سیاههای سیّار هم عجب دردسری اند. دست که بهشان می زنی می افتند. ببینم ، کمک می خواهی ؟ ». فیل از این پاسخ غیر مترقبه ی معلم تعجب کرد. تخته سیاه را از زمین بلند کرد ، گچ را برداشت ، و آنجا را که به هم ریخته بودجمع کرد. چشمانش گواهی می داد که چقدر از معلم یاریگرش ممنون است.

یک معلم فهمیده همان طور با دانش آموزانش صحبت می کند که در خانه با مهمانانش . اگر مهمانش ، خانم اسمیت ، موقع رفتن چترش را جا بگذارد ، آقا معلم به دنبالش نمی دود و داد نمی زند: « گیج علی | هر بار که به خانه ی من مهمان می آیی چیزی یادت می رود. خلاصه حتماً باید چیزی رو جا بگذاری. حتماً اگر آن سرت به تنت بند نبود ، آن را هم فراموش می کردی. دلم می خواهد زنده باشم و آن روز را ببینم که مسئولیت حفظ وسایلت را فراموش نمی کنی. من که برده و بنده ی سرکار نیستم دنبالت راه بیفتم و وسایلت را جمع کنم.»

آقا معلم احتمالاً می گفت: « خانم اسمیت ، چترتان لطفاً.» با این حال ، همان معلم معمولاً احساس می کند که ناچار است وقتی دانش آموز کتاب و غذا و عینکش را فراموش می کند ، از او انتقاد کند.

مثالی دیگر :

اگر آقای براون ، مهمان آقا معلم ، روی مبل اتاق پذبرایی دراز می کشید و کفشهایش را هم از پایش در نمی آورد ، آقا معلم نمی گفت : « تو مگر دیوانه ای ؟ چطور جرأت می کنی که آن کفشهای کثیفت را روی مبل تمیز من بگذاری . تو می زنی همه چیز این خانه را داغون می کنی. یاالله پاهایت را از رو مبل من بردار. اگر یک بار دیگر ببینم که چنین کاری کردی، فقط یک بار دیگر ، کتکت می زنم. بنابراین با من بساز و به حرفهایم توجه کن.»

آقا معلم در چنین وضعی چه می گفت ؟ احتمالاً می گفت : « آقای براون ، می ترسم مبل کثیف بشود. » میزبان از روی احتیاط به میهمانانش نمی گوید که چه کار کنند. او مطمئن است که آنها فهم و شعور دارند و وقتی او را نگران ببینند ، خودشان وضعیت را در می یابند.

کودکان در زندگی تابع توقعات والدینشان هستند ، و تابع نظریات معلمشان. اگر به کودک گفته شود که عاقبتش چه خواهد شد ، اثر مخربی بر او وارد خواهد آمد. چه بسا این مقصدها تبدیل به سرنوشت کودک شوند.

پیشگویی های شوم باعث به وجود آمدن شکافهای روانی  در زندگانی کودکان می شود. این پیشگویی ها ، مثل خطاهای زمین شناختی ، فاجعه بر می انگیزند. معلم قدرت مهیبی دارد و می تواند بذرهای شک و تردید درباره ی سرنوشت را در ذهن کودک بکارد. مثال : ارنست ، دانش آموز، می خواست باستان شناس بشود و این راز را به معلم خود گفت:

معلم ، با لحنی که آشکارا تحقیر آمیز بود ، گفت « تو باستان شناس بشوی ؟ تو چپ و راستت را از هم تشخیص نمی دهی ، آن وقت می خواهی بروی در دشت و بیابان کوزه های شکسته ی عهد باستان را پیدا کنی.»

کودکان ، بخصوص خردسالان ، نسل به نسل نظریات بزرگترها را از روی اطمینان قبول کرده اند و این نظریات مخرّب متقاعدشان کرده است که دچار فقر فکری هستند. بسیاری از دانش آموزان بر اساس این باور ترک تحصیل می کنند که سرنوشت از قبل تعیین شده شان مانع از پیشرفت آنان در تحصیل علم و ادب و آگاهی یافتن است، و یا حتی مانع از رسیدن آنان به خوشبختی است . این یک فاجعه است . وظیفه ی فرد بزرگسال این نیست که خیالبافی های محقرانه و محدودیتهای خیالی اش را بر کودکان تحمیل کند.

/ 47 نظر / 85 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی شبانی

با سلام به شما همکار گرامی وب بسیار خوبی دارید . با اجازه شما را لینک کردم . اگر مایل باشید شما نیز می توانید مرا لینک کنید . با تشکر

رسولی

سپاس گزار حضور گرمتان هستم

ن.حسانی

سلام فریده خانم ممنون از لطفت دست شما درد نکنه

نوروزی

سلام همكار عزيز حضور شما در وبلاگ ما عطر و بوي خاصي دارد.[گل]

خوزمرگان1

سلام سالروز ارتحال پیامبر اکرم و امام حسن مجتبی را به شما تسلیت میگم موفق و پیروز باشید[گل][گل]

حسینی

سلام با مهارت های شروع تدریس آپم