بچه های بی گناه

......................................

یک ماهی از سال نگذشته بود که محمد مهدی خوشحال و خندان اومد و گفت : خانم ؛ مامان و بابام با هم آشتی کردند.

گفتم: خدارو شکر پس بالاخره آشتی کردند . بعد به محمد مهدی گفتم حتما تو خونه مواظب رفتارش باشه و درسش را هم خوب بخوانه تا مامان و بابا بیشتر خوشحال باشند. (آخه وضعیت درسی محمد مهدی زیاد تعریفی نداشت)

گفت: چشم خانم

............................................

اواسط آذر ماه بود که دیدم دوباره درس محمد مهدی افت کرده و تکالیفش را هم انجام نمیده . صداش کردم و بهش گفتم که بخاطر اینکه دوباره درس نمیخونی و تکالیفت را انجام نمیدی از دستت خیلی ناراحتم. مگه قرار نبود خوب درس بخونی تا پدر و مادرت هم خوشحال تر بشند.

چیزی نگفت و فقط مرا نگاه می کرد.

گفتم : فردا به پدرت بگو بیاد مدرسه .

گفت: خانم اجازه بابام کمپ بوده و تازه آزاد شده اما مامانم اونو قبول نکرده و خونه راش نداده.

وقتی اینو گفت دیگه منم دهانم بسته شد و گفتم باشه برو بشین. فهمیدم که دعوای خانوادگی اونها خیلی بالا گرفته و این طفل معصوم گناهی نداره. گفتم مجبورم خودم بیشتر با اون کار کنم تا وضعیت درسیش بهتر بشه.

............................................

شنبه سوم دی ماه وقتی اومدم مدرسه جای خالی محمد مهدی را دیدم .

گفتم : بچه ها فقط محمد مهدی غایبه ؟ کسی ازش خبر نداره؟ حتما سرما خورده!!

ابوالفضل دانش آموزی که در همسایگی آنها زندگی می کرد گفت: اجازه خانم یه چیزی بگم؟

گفتم: عزیزم تو دوتا چیز بگو. بگو چی شده؟

گفت : آخه خانم ناراحت میشید.

گفتم : نه عزیزم بگو چی شده.

بغض کرد و گفت: اجازه خانم مامان محمد مهدی مرده!

گفتم : خدانکنه ابوالفضل جان! شاید مادر بزرگش فوت کرده.

گفت: نه بخدا خانم؛ من می دونم مامانش مرده. آخه همسایه ما هستند.

گفتم: چرا؟ چطور؟ چه جوری مرده.

گفت: باباش با چاقو زده تو شکم مامانش و اونو کشته.

به یکباره تمام بدنم عرق سردی کرد و خشکم زد. نمیخواستم حرفاشو باور کنم با اینکه میدونستم احتمال  صحت حرفاش زیاده.

سریع رفتم به دفتر و جریان را تعریف کردم و زنگ زدیم منزلشان و فهمیدم متاسفانه این جریان حقیقت داره.

سر کلاس اومدم و چیزی نگفتم اما واقعا اعصابم بهم ریخت.

فردای اون روز مدیر مدرسه به تنهایی به منزل پدر بزرگ محمد مهدی رفت و از جریان باخبر شد.

مادر محمد مهدی درخواست طلاق کرده بود آخه از اعتیاد شوهرش خسته شده بود. هر بار ترک و دوباره...

تا اینکه در روز اول دی ماه همراه با فرزند 7 ماهه خود و همینطور محمد مهدی به دادسرا می روند که جلوی در دادسرا پدر و مادرش با هم دوباره دعواشون میشه که پدرش عصبانی شده و با ضرب چاقو همسرش را می کشد و فرار می کند.

وحشتناکتر اینکه محمد مهدی شاهد از پا درآمدن مادرش بوده. و برادر 7 ماهه خود را بقل می کند و...

خدایا آخه یک طفل هفت ساله چقدر میتونه تحمل این درد بزرگ رو داشته باشه؟؟؟

پدرش هم چند روز بعد از حادثه دستگیر می شود که در زندان به سر می برد.

.....................................................

از اون روز  محمد مهدی مدرسه نیامده بود. با اینکه یکی دوبار دیگه با خانواده پدری او تماس داشتیم اما این اجازه را نداده بودند آخه قرار بود حضانت محمد مهدی را عمه اش بعهده بگیرد که آن هم در جای دیگری زندگی می کرد.

.....................................................

دیروز محمد مهدی به همراه پدر بزرگش برای گرفتن پرونده اش به مدرسه آمده بود. وقتی رفتم تو دفترمدرسه چشمم به محمد مهدی افتاد. طفلک مثل گنجشک ها می لرزید . سلام کرد و جواب سلامش را دادم و دستی به سر و رویش کشیدم. داشتم حالشو می پرسیدم که پدربزرگش زد زیر گریه...

دلم خیلی به درد اومد دست محمد مهدی را گرفتم و گفتم تا شما کاراشو ردیف می کنید منم می برمش سر کلاس تا پوشه کارش و یکسری وسایل دیگرش را بهش بدم و هم اینکه دیداری هم با دوستانش داشته باشد.

وقتی اومد سر کلاس بچه ها با دیدن محمد مهدی خیلی خوشحال شدند. با اینکه همه از جریان حادثه باخبر بودند اما چیزی بهش نگفتند. آخه قبلا به بچه ها گوشزد کرده بودم که یه وقت اگر محمد مهدی رو دیدند چیزی بهش نگویند و حتی سوالی هم ازش نپرسند. فقط با اون خوش رفتار و مهربان باشند.

پوشه کار و وسایل دیگرش و همینطور یک کادو به رسم یادگاری بهش دادم. وقتی داشت از کلاس می رفت بیرون و از بچه ها خداحافظی می کرد دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه...  آروم آروم تا اونجاییکه به قول بچه ها تابلو بازی درنیارم و کسی نفهمه دنبالش تا دم در دفتر رفتم و سپردمش به پدربزرگش و ازش خداحافظی کردم.

وقتی برگشتم به کلاس ، چشمم که به دانش اموزام افتاد خشکم زد. همه در حال گریه کردن بودند. زار می زدند و اشک می ریختند. تا یک ربع تمام کلاس مثل ماتمکده ها شده بود. همه با هم گریه می کردیم.

حسین می گفت : خانم یعنی دیگه محمد مهدی را نمی بینیم؟

ابوالفضل می گفت: خانم حالا محمد مهدی چی میشه؟ کجا میره؟

اون یکی ابوالفضل می گفت: اجازه خانم هر وقت بزرگ شدیم میتونیم بریم محمد مهدی را ببینیم؟...

بعد از یک دل سیر گریه کردن خودمو جمع و جور کردم و گفتم : بچه ها دیگه گریه نکنید با گریه ما چیزی درست نمیشه. ما باید مواظب اعمال و رفتارمان باشیم. باید سعی کنیم هیچ وقت دعوا نکنیم. باید سعی کنیم هیچ وقت عصبانی نشیم و ......کلی صحبت و درد و دل...آخرش هم گفتم همه ی شما باید برای محمد مهدی دعا کنید تا توی زندگیش خوشبخت بشه. شما بچه های کوچک مثل فرشته های خدا هستید بیگناه و پاک. خدا حرف دل شما رو گوش میده. فقط براش دعا کنید.

زنگ سوم وقتی بچه ها اومدند سر کلاس یکی از بچه ها گفت: اجازه خانم! ما زنگ تفریح رفتیم یه جای خلوت نشستیم و برای محمد مهدی دعا کردیم... این دعا را کسی کرده بود که خودش دو سال پیش پدرش را در سانحه تصادف از دست داده بود...

...............................................................

خدایا این دنیا را چه می شود؟

 این کودکان بی گناه و معصوم چرا باید قربانیان اصلی ازدواج های ناسالم باشند؟

نمیخواهم کفر بگویم ، اما آخر یک طفل 7 ماهه با یک کودک 7 ساله چه گناهی کردند که باید در آتش این خانواده ها بسوزند؟ این است معنی عدالتت؟

 ..................................................

دوستان ببخشید که نگارش خوبی نداشتم و درهم برهم نوشتم ، واقعا وضعیت روحی خوبی ندارم.

 

/ 52 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا رفیعی

سلام بعد از خواندن این داستان غم انگیز خیلی خیلی متاثرشدم و دقیقا" خودم رو اونجا میدیدم و پا به پای شما اشک ریختم.و موافق حرف شما در خصوص عدالت الهیم[گریه]

خانم فلاح یعنی منم محمد مهدی رو نمی بینم آخه من قلم گرفتن تو دستشرو دیدم منم دیدم که میم مثل مادر گفت و نوشت کاش باهاش خدا حافظی می کردم

دانشجوی تربیت معلم

متاسفم واسه خانواده هایی که مهمون دعوت میکنند ولی مهموندار خوبی نیستند. خوشحالم که از طریق خدیجه دوست عزیزم بااین وبلاگ اشنا شدم.

همکلاسی

سلام خوشحالم که مثل همیشه فعال هستید [گل]

آقا معلم

سلام درود برشما همکار گرامی اتفاقا قلمی که به دل سپرده شود بسیار گیراست.شما هم اینکارو کردید و واقعا متاثر شدم.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.خدایا کی این آسیب های اجتماعی از دست از کودکان وفرزندان فردا و آینده بر میداره. موفق باشید[نگران]

رلستین

همکار عزیز سلام در این دنیایی که زندگی می کنیم متاسفانه امثال محمد مهدی بسیار داریم .فقط این کودکان معصوم هستند که به خاطر خودخواهی ما بزرگترها می سوزند . اگر مایلید سری به من بزنید[تایید]

salman

باسلام بسیارناراحت کننده بود.واقعا نتونستم خودموکنترل کنم واشک ریختم ازین ماجرا، اما درموردعدالت خداوندبگویم که ما نباید این جورحرفابزنیم چون هیچ کارخداوندبدون حکمت نیست که ما از آن آگاهی نداریم ماجرای حضرت موسی وهمراهی باخضرراحتما شنیدید که نمونه هایی ازحکمت خداوندی هست پس خدا عادل وعالم برهمه چیز هست موفق باشید[ناراحت]

سلام خدمت همکارعزیز ازخوانذن مطلبتون واقعاناراحت شدم متاسفانه توکشورماازاین مواردبسیاراست امیدوارم محمدمهدی زندگی خوبی درکنارعمه اش داشته باشه

سلام خدمت همکارعزیز ازخوانذن مطلبتون واقعاناراحت شدم متاسفانه توکشورماازاین مواردبسیاراست امیدوارم محمدمهدی زندگی خوبی درکنارعمه اش داشته باشه

زهرا حسینی

واقعا متار شدم. شرم باد بر آن مردان بی غیرتی که هیچ چیز جز لذت آنی خماری آن ها را ارضا نمی کند. ای کاش جامعه کمی به این کودکان فکر می کرد.